در سايه هاي تاريك زندگي چيزهايي هست كه نمي توان نوشت
در قفس آوازهاي قناري زردچيزهايي هست كه نمي توان گفت
از آشناي قديمي ديگر نشاني نيست از گلهاي زيباي زندگي ديگر نشاني نيست
جوانه هاي آزادي يخ زده اند 
آنها در زير آوارهاي برف اند
آغوش گرم محبت نيست .سرد است زندگي! آزادي!
حال چه بگويم از آنچه هست و نيست
چه بگويم از داغي شعرهايم كه ديگر نيست
از حرفها چه مانده بجز پوچي ونيستي!
از پاييز برگ ريزان بگويم يا ازآنچه نیست
آزادی!!!
جوجه هايي که تو قفس مجبورن رسم کهنه و غلط پدرا و مادراشونو،
سر مشق کنن !
بدون اينکه ذره يي به درستي اون شک کنن !
رسم زشت برده گي و بنده گي ،
رسم کثيف چشم دوختن به دستي که دونه مي ريزه و آب مياره ...
رسم نابرابر ديدن دنيا از پشت ميله هاي قفس !
رسم ننگين خوندن تو قفس ،
واسه دل زندان بان !!!
يه روز تو يه لجن زار پير و متعفن وقتي همه جک و جونورا داشتن
کار هميشگي رو انجام مي دادن يه نيلوفر آبي سرشو آورد بيرون !
هيشکي باورش نمي شد که تو اون لجن زار يه گل غنچه کنه ،
اونم يه نيلوفر آبي !
اون نيلوفر تو همون لجن زار شکوفه کرد و بزرگ شد ...
نه تنها رنگش عوض نشد ،
حتا پشه ها و مگس هام جرات نداشتن نزديکش بشن،
چون از تميزي و زيبايي اون مي ترسيدن !
خيلي ها خواستن اداشو در بيارن اما نتونستن و رفتن زير لجن !
اما اون هنوز همون جاس ...
به همون قشنگي و شادابي روز اول .
امشب هم از خودمان است
بنشين و بلند بلند سكوت حرف هاي مرا گوش كن
هر كس به ديدنم آمد مريم و ريواس دستش بود
تو اما با خودت كمي از حروف باران بياور
حرف هايم تشنه اند .
نمي دانم چرا سايه ات را از روي رؤياهايم پَر مي دهند
از روي ديوار همسايه
از روي سيگار
از روي سكوت ؟
راستي دارم ياد مي گيرم ساده دروغ بگويم
بگويم :حالم خوب است
بگويم : ...
حالا تو قضاوت كن
وقتي دروغ مي گويم شبيه كلاغ نمي شوم
شبيه قار قار
شبيه آنتن خانه ي همسايه ؟
صدايي مي آيد
صدايي كه بي شباهت به ستاره نيست
صدايي از پرنده اي كه تازه بوسيدن را ياد گرفته
شايد باز هم دروغ بگويم.
(( پرنده اي كه بوسيدن بداند آواز را فراموش مي كند))
ببين گُلم
ببين چه قدر كلمه كنار هم مي چينم تا دلت تازه تر شود.
تو از جنس كلمه و آوازي
تو از جنس دی و سكوتي
بيا بنشين كنار اين همه كلمه
كنار دست هايم
كنار دي
شب بوي مهتاب گرفته
پنجره بوي باد
من بوي خواب
حالا امشب را به قبله ي ترانه جان مي دهد
و فردا با سلام زاده مي شود
در آشيانه ي فرداها دو تخم كبوتر چاهي ست
جوجه ها كه سر از تخم در آوردند
تقويم پُر از پَر مي شود
پُر از پرواز
حالا بيا كنار سهمي از دل تنگي من بنشين
مي خواهم به رنگ چشم هايت سكوت كنم
مي خواهم تا آخر دنيا
تا آخر آيينه ببوسمت.

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من را ديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست؟

از تو آغاز میکنم
ای تنها ستاره زند گی ام
ای سر آغاز عشق
از تو می گو یم , ای بهترین ای پاک
وقتی از تا ر یکخا نه قلبم گذر میکنم
از پس روزهای بی سرانجام
روزهایی تاریک و بی امیدی
این عشق تو بود که مرا با نور آشنا کرد
گویند :« که خداوند جهان را به عشق کسی آفرید
همچون من که جهانی را آفریده ام با عشق از برای تو»
اگر از اين ديوارهای آهنين
فقط يک روزنه ديده ميشد
به اندازهء نوری کوچک
اگر ميدانستم که حتی يک نفر
در اين لحظه به فکر من است
و اگر ميدانست چه ميکشم
بی درنگ به سويم ميشتا فت
اگر فقط يک گوش بود که حرفهايم را می شنید
يک عقل بود که مرا می فهميد
يک قلب بود که دردم را حس ميکرد
اگر شعرهايم را
شاعری بلند ميخواند و لذت ميبرد
رهگذری می شنید و به اوج آرا مش می رسيد
فيلسوفی نگاه می کرد و به فکر فرو ميرفت
عاشقی به معشوقش ميداد
و هر دو از عشق لبريز ميشدند

شايد در اين ظلمتِ شب
که دل تنگتر ا ز کوچه های غربت است
تنها نبودم

شب و هزاران هزار معما
میان خواب و بیداری
و یک حس قدیمی
یک راز یک فریاد خاموش
یک حرف
یک صدا
یک صدای آشنا
که شاید بشکند این سکوت غم آلود را
اما با ز هم یک صدا می رسد به گوش
صدایی نیست جز فریاد سکوت
شب و سنگینی سکوتش
و از آن سنگین تر
تنهایی من